آری من پشت کو هیم

               آ ری من  پشت  کو هیم

         آری من از پشت کوه آمده ام ... چه میدانستم  ایور کوه  باید برای                      

         ثروت  حر  ا  م  خورد. برای عشق. خیانت کرد  و برای خو ب 

        دیده شدن . دیگران رابد نشان داد. برای به عرش رسیدن  دیگران                 

        دیگران را به فرش کشا ند . وقتی هم  با تمام  سادگی  دلیلش  را    ‍‍‍‍

        می پرسم  میگویند:  از پشت کوه آمده ..........

        ترجیح میدهم   به پشت کو ه  برگردم  و تنها   دغدغه ام   سالم       

         برگرداندن گوسفندان از چنگ  گرگها  باشد. تا  ایور کوه  باشم  و....      

         گـــر  گ ن....................

                         ( روا ن  شاد  استاد محمد بهمن بیگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  قا فله

شعر لري از قيصر شعر ايران شادروان دكتر قيصر امين پور

     قافلــــه بار ائ کنه دلــــــم وه بارس             

     چي بارئ سر دلــــم گرت و غوارس

      قافله بار ائ کنـــه زه شا خراســــو      

      دلـم چي چاله تشي منده وه جاسو

      تش سئري وه دلــــم زئدي و رهدي

     مر ودي بي سي تشئ ويدي و رهدي

      زه گتند تا دشــــــت اؤ بيد تا عقيلي

      همـــه جا سؤز اويده سؤزه قصــــيلي

       همه جا سؤز اويده غير زه دل مــــــهُ

       ا ي گــره نه کي گُشه زه مشکل مه

        زه گتند زدوم وه در تا شيخ سلــيمو    

        تا قيامت يادمــــه او عهد و پيـــــمو

        زه گتند زدم وه در تا پــــــــل پرزين 

        پره لام گل باوينــــه پره دلــــم خين

         زه گتند زيــدوم وه در دينداته گردم  

          تهُ گــــــــل سُر مني  مه خار زردم

          آسمـــو اؤرئ گره زه قيــــــل سياتر  

         شؤ و روز تي ره تنــــم وا ائ تيا تر

          بخت تو چي رخت ته سؤزه قصيلي

          بــخت مه چي رخت مه سيا و نيلي

          وا کتــــوه حافظــــم گردمـــــه فالئ

          دشمنت بينــا چه  فا لـي و چه حالي




 فرهنگ توده  فلک لر                                    

فلکلر یا فرهنگ توده

        نخستین بار آمبرواز مورتنAmbroise morton  در 1885 میلادی آثار باستان و ادبیات توده را  Foik-lor  نامید یعنی دانش عوام. در آلمان و هلند و کشور های اسکاندیناو لغت Volkskunde معادل آن را پذیرفتند اما در کشور های لاتینی زبان ابتدا مقاومت بیشتری نشان دادند و پس از کشمکش ها و وضع لغات دیگر، بالاخره به این نتیجه رسیدند که فلکلر جامع ترین لغتی است  که شامل تمام دانش عوام می شود و مشتقات این لغت را نیز وارد زبان خود کردند.

   به موجب تعریف سن تیو(Saintyves)   فلکلر به مطالعه ی زندگی  توده ی عوام در کشور های متمدن می پردازد زیرا در مقابل ادبیات توده فرهنگ رسمی  و استادانه  وجود دارد به این معنی که مواد فلکلر در نزد مللی یافت می شود که دارای دو پرورش باشند: یکی مربوط به طبقه ی تحصیل کرده ودیگری مربوط به طبقه ی عوام.مثلا در هند وچین فلکلر وجود دارد اما نزد قبایل وحشی استرالیا که نوشته و کتاب ندارند فلکلر یافت نمیشود زیرا که همه ی امور زندگی این قبایل مربوط به علم نژاد شناسی است.

 نژاد شناسی نه تنها وضع سیاسی و مذهبی و عادات و اخلاق  آنها را ضبط می کند بلکه مثل ها ترانه ها قصه ها و افسانه ها  آنها را نیز جمع آوری می نماید . فلکلر نزد قبایل بدوی وجود ندارد چنان که در ملتی که همه ی افراد آن دارای پرورش عالی معنوی بوده و از اعتقاد به اوهام و خرافات  برکنار باشند نیز یافت نخواهد شد ولی چنین ملتی تا کنون وجود ندارد ‍. بطور اجمال فلکلر آشنایی به پرورش معنوی اکثریت است

در مقابل پرورش مردمان تحصیل کرده در میان یک ملت متمدن .

امروز فلکلر توسعه شگفت آوری به هم رسانیده ، ابتدا محققین فلکلر فقط ادبیات توده مانند : قصه ها ،

افسانه ها ، آواز ها ،ترانه ها ، مثلها، معماها، متلکها  و غیره را جستجو میکردند . کم کم تمام سنت هایی که افواها آموخته میشود و آنچه مردمان در زندگی خارج از دبستان فرا می گیرند جزو آن گردید . چندی بعد

جستجو کنندگان اعتقادات و اوهام ، پیشگویی راجع بوقت ،نجوم ، تاریخ طبیعی ، طب و آنچه که دانش توده نامیده می شد مانند گاهنامه ، سنگ شناسی ، گیاه شناسی  ، جانور شناسی و داروهایی را که عوام به کار می بردند  به این علم افزودند . سپس اعتقادات و رسومی که وابسته به هر یک از مراحل گوناگون زندگی مانند تولد ، بچگی ، جوانی ، زنا شویی ، پیری ، مراسم سوگواری ، جشنهای ملی و مذهبی و عاداتی که مربوط به زندگی عمومی میشود ، از جمله تمام پیشه ها و فنون توده ، جزو این علم به شمار آمد ، زیرا هر پیشه ای ترانه ها و اوهام و اعتقادات مربوط دارد . مثلا فلکلر شکار یا ماهی گیری جدا است و هر شغلی ممکن است نزد محقق این فن بایگانی علیحده داشته باشد . همچنین کتابهایی که از   دست  توده مردم بیرون  مانند بهرام و گلندام ، خاله سوسکه ، عاق والدین و غیره باید جمع آوری و مطابق تاریخ طبقه بندی شود .

هنر و ادبیات توده به منزله ی مصالح اولیه ی بهترین شاهکار های بشر به شمار میآید به خصوص ادبیات و هنر های زیبا و فلسفه و ادیان مستقیما از این سرچشمه سیراب شده وهنوز هم می شود. این سرچشمه ی افکار توده  که نسل های پیاپی همه ی اندیشه های گرانبها و عواطف و نتایج فکر و ذوق و آزمایش خود را در آن ریخته اند، گنجینه ی زوال ناپذیری است که شالوده ی آثار معنوی و کاخ با شکوه و زیبایی های بشریت به شمار می آید.

    ترانه های عامیانه ،آوازها و افسانه ها نماینده ی روح هنری ملت می باشد و فقط از مردمان گمنام بی سواد به دست می آید اینها صدای درونی هر ملتی است و در ضمن سرچشمه ی الهامات بشر و مادر ادبیات  و هنرهای زیبا محسوب میشود. به همین مناسبت امروزه در کشور های متمدن اهمییت خاصی برای فلکلر قایل می باشند.شاید ایرانی تحصیل کرده به زندگی اجتماعی اروپاییان بیش از وطن خود آشنا باشد در این حال چگونه می تواند اظهار وطن پرستی بکند؟ وحال آنکه  از رموز زبان ،ترانه ها، قصه ها،اعتقادات  اندوه و شادی و به طور خلاصه از زندگی مادی و معنوی هم میهنان خود آگاه نیست و نمی تواند با آنها همدردی داشته باشد و یا درد های آنان را چاره بکند.

کم کم در همه جا تارخ تمدن  جانشین تاریخ رسمی ،سیاسی و جنگی شده است و در هر دوره شمه ای از وضع علوم و هنر های زیبا و ادبیات  را می نگارند . اکنون موقع آن رسیده است که تاریخ شامل عادات و رسوم زندگی  توده به انضمام ترانه ها و اوهام و افسانه های هر دوره ای  باشد . باید تاثر ملت را در هر زمان تعیین کرد تا مقاومت توده  در مقابل کشمکش ها و شرکت او در بهبود وضع عمومی آشکار گردد به طور خلاصه باید گروه نیاکان گمنام هر ملتی با اندوه وشادی و بد بختی ها و سستی ها و کوششها  و فداکاری هایش جلوی او مجسم شود.     

                                   (با یاد نیک ازعنات محمودی گرامی)

آشنایی با شیرهای سنگی چهارمحال وبختیاری

 

آشنایی  با شیرهای  سنگی  چهار محال  و  بختیا ری /فر هنگ  و تاریخ   /  میراث  ایران

یکی از آیین‌های موجود در فرهنگ عشایر بختیاری برپا داشتن شیر سنگی یا برد شیر بر مزار چهره های ماندگار، سرشناس و بزرگ ایل است . اهالی این قوم شیر سنگی را که نشانه شجاعت، دلاوری، ویژگی‌هایی چون هنرمندی در شکار و تیراندازی در جنگ و مهارت در سوارکاری است، بر آرامگاه این گروه قرار می‌دهند.در واقع شیرهای سنگی مجسمه‌هایی هستندکه در گذشته توسط سنگ تراش‌ها تراشیده می‌شدند و آنها را روی قبر افراد شجاع و دلیر ایل بختیاری قرار می‌دادند.در گویش بختیاری به این مجسمه‌ها برد شیر می‌گویند. منطقه بختیاری سرزمین شیرهای سنگی است. این مجسمه‌های شیری هنوز در قبرستان‌های قدیمی بختیاری دیده می‌شوند.شهر هفشجان در گذشته یکی از مراکز مهم شیرتراشی بوده ‌است. شیرهایی که در قبرستان‌های هفشجان باقی مانده‌، از زیباترین و خوش نقش‌ترین شیرهای سنگی محسوب می‌شوند.شیر سنگی برای قوم بختیاری تنها نماد غیرتمندی و بی باکی و زورمندی نبوده، بلکه این قوم چون شیعه و پیرو علی بن ابی‌طالب بود، از این رو ارزش و مفهوم ولایتمداری و پایبندی به مرام و مسلک آن امام هُمام و آیین سرافراز تشیع را نیز در نظر گرفت و این ارزش‌ها را در قالب تسبیح، که نماد و مظهر پارسایی و نماز و نظر پاکی است، روی پیکره شیر سنگی حک کرد و به آن تجلی بخشید.در گذر از چهار محال بختیاری تا خوزستان، آنجا که پیچ و خم جاده‌ها مسافران را مهمان روستاها و مسکن مردم ایل بختیاری می‌کند، شیرهای سنگی کوچک و بزرگ با غرور و عظمت بی‌بدیلی که نشان از دلاوری و قهرمانی در میان این مردمان دارد، یکی یکی رخ‌نمایی می‌کنند.شیرهای سنگی در هیچ کجای ایران به اندازه‌ای که در استان‌های خوزستان و چهارمحال بختیاری خانه گزیده‌اند به چشم نمی‌آیند. اما گویا همین فراوانی و پراکندگی، از بین رفتنشان را امری عادی جلوه داده و در نظر مردم و مسئولان از ارزش و اهمیت آنها کم کرده است.شیرهای سنگی قابل جابجایی و در معرض تخریب هستند، بسیاری از این شیرها به سرقت رفته و شماری هم شکسته شده و در لابه لای جرزهای دیوار و ساختمان‌ها به کار گرفته می‌شوند.بختیاری‌ها روی قبر بزرگان و جوانمردانشان تندیس شیر سنگی می‌گذاشتند. شیر در میان بختیاری‌ها نماد شجاعت است. نماد شیر علاوه بر این تندیس‌ها، در قالی و گلیم و گبه‌هایی که بختیاری‌ها می‌بافند نیز دیده می‌شود.در کتاب نماد در فرهنگ بختیاری نوشته‌ حسین مددی از قول لایارد آمده است: لرها (بختیاری‌ها) عقیده دارند که شیرها به دو نوع مسلمان و کافر تقسیم شده‌اند. نوع اول دارای رنگی گندمگون و زرد روشن و نوع دوم قهوه‌ای رنگ با یال و پشت سیاه. آنان معتقدند که اگر کسی مورد حمله شیر مسلمان واقع شود باید کلاه خود را از سر بردارد و در نهایت ادب و خضوع او را به نام «علی» قسم دهد که وی را ببخشد. شیر با شنیدن این درخواست پی کار خود خواهد رفت. اما اگر شیر کافر باشد، توجه نخواهد کرد... هنوز هم در مراسم سنتی هنگامی‌که شخصی دچار ضعف و سستی شود، او را از زیر تنه‌ شیر سنگی عبور می‌دهند. زیرا بر این باورند که ترسش خواهد ریخت. و یا هنگامی‌که فردی دچار سیاه‌سرفه می‌شود، زیر تنه شیر سنگی گودالی کنده پر از آب می‌کنند و بیمار را وادار می‌کنند که از آن بنوشد تا سلامتی‌اش را بازیابد...

 

 

  د ا ر نا مه ( شیخ شرزین )

دار نامه (شیخ شرزین )        

پسر روزبهان دبیر است که بعدها به جای پدر در دارالکتاب همایونی به دبیری گماشته شد. رساله ای     برنوشت نامش (دارنامه). شرزین به استاد : عبارتی برای شما می خوانم از (شروح الظفر).معنی اش را    نمی فهمم." _ و آن معاندان نابه کار خونخوار را به قعر اسفل درکات دوزخ فرستادند".

 این کتاب می گوید مهاجمان در کمال نیک خواهی به ما حمله کردند و ما در کمال ناسپاسی از خود دفاع کردیم. آن ها با خوش قلبی تمام شهرهای ما را ویران کردند و ما از شدت بد دلی تسلیم نشدیم. آن ها در کمال دل رحمی ما را قتل عام کردند و ما در نهایت سنگ دلی سر زیر تیغ نگذاشتیم و دست به دفاع برداشتیم. یعنی ما!

روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم. از آن خون بر صفحه جاری شد , پوست کاغذ شکافت , خون هزار کس در هر سطر می جوشید.

استاد : مگر حکمت خاموشی را در نیافته ای؟ خداوند تو را به دنیا می آورد ولی خاموشی است که تو

رازنده نگه می دارد. آنچه گفتی به طبع من خوش می آید دارنامه صفت خرد است.

شرزین , می فهمی ؟ ولی خلاف رای دارالخلافه است.

شرزین : خیال می کردم برای خود ملتی هستیم.

استاد : چه جای خرد؟ کتابی در وصف اطاعت بنویس!

شرزین در اتاق انتظار : موش ها به کار جویدن کتاب مشغول اند. اندیشه ها را می جوند و خود را فربه 

     می کنند ولی نه با اندیشه. استاد : زیاده عقل را ستوده ای.

    شرزین : اگر اندیشه نمی بایستی ما را خرد نمی بخشیدند.

استاد : عذری بخواه و توبه کن. تو به خاطر این اندیشه ها باید زنده بمانی.

 استاد شامل (کسی که در همه ی زمینه ها صاحب نظر است) در تالار تحقیق : گفته اید همه یکسانند و اگر مردان , شمشیر زنند و زنان , دوک نشین , از آن روست که آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک. نگفته اید ناشی از ذات خلقت! درست است؟

شرزین : آری این ها همه از تمرین است. جلاد تمرین سر بریدن می کند و تیرانداز تمرین تیراندازی. اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه آن دست نیست , گناه آن است که تمرین بستن کرده و شما بسیار تمرین می کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد.

استاد مقبول (کسی که حرف او را بیشتر می پسندند) به استاد : می شنوید؟ این شاگرد تو ,  به لباس علم درشتی کرد.

 استاد مقبول:ازاین کتاب بوی فلسفه می آید,بوی زند قه/استاد تائب:دارنامه وصاحبش را باید بردار آویخت!

شرزین با ترس فریاد می زند دارنامه از من نیست. از استاد بوعلی است. نام ایشان را پاک کردم و نام خودم بر آن نوشتم تا امیر ادراری مقرر فرمایند.

تمامی استادان تایید کردند و گفتند : گفتیم که هیچ خلاف سنت در آن نیامده و در آن نشانه های فهم و درایت است و ...

شرزین در شغل خود ابقاء شد , اما وقتی سلطان را دید گفت : خطر سوختن به آتش بود , حالا که منکری نمی بینید , جرئت گفتن دارم. دارنامه از من است نه استاد بوعلی.

هیچ کس حرفش را باور نکرد و او را زندانی کردند وقتی می خواستند او را نزد سلطان ببرند به تمام درباریان به خواست آنان باج داد اما در نهایت حکم به آن دادند که به کیفر ادعای دروغ از کار دیوان اخراج و ذخایر او ضبط و مال او تاوان و نام او تباه شود و البته که در ملاء عام دندان های او را به جرم این بهتان بشکنند.وچشمی ازاو کورکنند .

ناگهان جماعتی که شرزین را با باج فراوان به درون آورده بودند پس گردنی زنان و کشان کشان برای اجرای حکم شکستن دندان هاوکور

کردن چشم می برند.

 

                                                                      

بختیاری ها در سپبده دم تاریخ ایران (بخش دوم )

اارتباط این دوره نیز با سرزمین بختیاری نیز مشخص و مبرهن است. به‌طوری‌كه بارون دوبد (debode) معتقد است كه اصطلاح “لر” مشتق از كلمات ایرانی است و می‌گوید واژه‌ی “لر” مأخوذ از لهراسب است و همین‌طور میرزا آقاخان كرمانی در تاریخ ایران می‌نگارد كه : هفتم، سلاله‌ی هخامنشی: اینان ابتدا در ایلام و پس از آن در فارس سلطنت داشتند. شاید “لهراسب” به معنی “لر بزرگ” باشد ، زیرا كه قبیله‌ی اینان از قوم لر بوده‌اند و مراد از لهراسب یكی از اولاد هخامنش است.
با توجه به شاهنامه‌ی فردوسی نیز بعد از كی‌خسرو كه مورخین معتقدند همان كورش كبیر می‌باشد “لهراسب” به پادشاهی رسید. لذا باید خاطرنشان كرد كه نخستین سكونتگاه پارس‌ها در سرزمین بختیاری یعنی “پارسوماد” به‌چم مركز پارس و ماد بوده است. ( ماد کردستان و آذربایجان کنونی است ) نكته‌ی دیگری كه ذكر آن در این دوره اهمیت دارد درخصوص منطقه‌ی “چل‌گرد” یا “چهل گرد” در استان بختیاری و چهارمحال كنونی است كه “رستم” پهلوان نامی ایران بهاران برای آموزش فنون رزمی به جوانان و گردان بختیاری به اینجا می‌آمد و مصداق این گفته شعر فرزانه‌ی طوس درباره‌ی رستم دستان است كه می‌گوید: “ بهاران همیشه به دیمه بدی.”
از منظری دیگر نیز می‌توان تاریخ سرزمین بختیاری را مورد ارزیابی و بررسی قرار داد. كنگل (1966، ص 220) “معتقد است كه در اواخر سال‌های 3000 قبل از میلاد مسیح (ع) گوتی‌ها از كوهستان‌ها فرود آمدند و در سرزمین‌های پست بین‌النهرین سكنی گزیدند و پس از چندی به فتح بابل دست یافتند.”
دهخدا نیز می‌نویسد كه: “گوتی طایفه‌ای از ساكنان قدیم زاگرس بوده‌اند. این گروه، نارامیس پادشاه آكد را شكست داده و بر بابل مسلط شدند.”
تورایف” در كتاب مشرق قدیم صفحه 164 می‌نویسد كه : “اوگباروفرماندار گوتی‌ها به دستور كورش بزرگ وارد بابل گردید و آنجا را فتح كرد و در سوم مرهش‌وان خود كورش وارد بابل شد و به شهر آرامش داد و اوگباروراوالی آنجا قرار داد.” آنچه مسلم است این است كه گوتی‌ها همین طایفه‌ی گوتوندی (گتوندی)های امروزی هستند كه طایفه‌ای از بختیاری‌ها می‌باشند. لولوبی‌ها (شاید لولویی‌ها) را در این زمان از همسایگان گوتی‌ها می‌دانند. هر دو طایفه كه ریشه در نژاد هند-اروپایی داشتند و ساكن خوزستان بودند به مناسبت اهمیت شهرهایشان و فراوانی ثروت در آن شهرها مورد احترام مردمان خوزستان قرار گرفتند . (ایك اشتدت، 1961، ص 62) .
گرچه برخی از نویسندگان لولوبی‌ها را به همه‌ی لرها تعمیم می‌دهند اما باتوجه به پژوهش‌های جامعه‌شناختی به این نتیجه رسیدم كه لولوبی‌ها در واقع یكی از طوایف بختیاری كنونی به‌نام طایفه‌ی ململی هستند كه پس از گذشت پنج هزار سال هنوز بسیاری از آن‌ها پسوند لولویی را در شناسنامه‌های خود حفظ كرده‌اند.
نخستین دولتی كه همزمان با ایلام در ایران پیش از اسلام تشكیل شد، دولت ماد بود. ارتباط این دولت با سرزمین بختیاری نیز زیاد بوده‌است. به‌طوری‌كه هرودوت می‌نویسد: “قبایل عضو اتحادیه ماد، شش قبیله بودند كه عبارتند از: بوسیان، پارتاكنیان، آستروكاتیان، اریزانتیان، بودیان و مغ‌ها (تاریخ ماد، ص 142).” از قبایل یادشده هم‌اینك نام پنج تای آن‌ها در بین طوایف بختیاری با تغییراتی به چشم می‌خورد كه عبارتند از: بوسیان= طایفه‌ی بوساك یا بساك چهارلنگ، مغ‌ها= طایفه‌ی موگویی یا مغویی چهارلنگ و جالب‌تر اینكه مورخین سكونتگاه قبیله‌ی ششم را نیز در جنوب اصفهان ذكر كرده‌اند كه منطقه‌ی فریدن كنونی و پارتاكنا (پارتیكن) باستانی می‌باشد چرا كه درحال حاضر در نزدیكی‌های داران پاركی به‌نام پارك “پارتیكن” احداث گردیده است.

 مباحث لر شناسی و لر ستیزی

# مباحث لرشناسی درکل ولربزرگ( بختیاریها ) و بازتعریف هویت لر بدون شک نیاز به کوشش و پژوهش و زمان دارد .محو وبیرنگ سازی هویت ( لر ) ازپا نزده قرن پیش شروع و عمد تا ازسلسله صفویه شد ت گرفت وبا گذشت ایام تا به حال  سرعت زیادی به آن داده اند . سیـاست سازمانی عدم توجه رسانه های ملی به این بحث اجتماعی ریشه دار وحساس وازطرفی هم طی چند سال آینده درسطح جهانی انتشار کتاب ومجلات وروزنامه کنارگذاشته میشوند.ونشریات مجازی جایگزین خواهند شد . الوار تباران با آن همه پیشینه هویتی سرفرازی و رزم وجانفشانی در راستای استیلاواسقلال سرزمین پدری وعشق وطنی نمیتوانند غافل ویا ساکت بمانند. اسا تید فرهیخته - پژوهش مردان - جوانمردان لرنژاد- نوش شیران لرمادری دربازشناسی ونوتعریفی  هویتمان بیشترازمن کم آگاه درتلاشند. یقین داریم که با کوشش وپیگیری مبارزه با پدیده لرستیزی ازطرق مختلف (رسانه - مستندات - مباحث ) برای جوانان وآیندگان تبارودیارمان موفق می شویم .ازعزیزانی که نگاهی به( چوبین کوه میهه) میکنند.بی تفاوت نگذ رید که بی تفاوتی  یک استحاله است.پس بمنظورتشویق واصلاح روند وبلاگ وتقویت فرهنگ ملی حتما نظرهای گرامیشان رااعم ازنظر/موافق/مخالف/ باشرح ذ کر فرمایند . انتظار ارتباط وپیوند دایم دارم. خــــــرسنــــد میــشوم/خــــــرد مــــــند باشیــد.

     شیر و ن  سنگی  نشکنین

                             شیرون سنگی نه شکنین

رهدو م اهل قبورمیهه قدیم سی فاتحه        یه درد   بی  درمون   اوده    بسرم

نه  خو ابو م  . نه  درمون   پیدا    ابو           چه  دیدوم ؟ ای تش  سوده  یقلوم

اوو  گهریز  گو یل   بیا ر ین  و  بریزین          کور کنه  ای تش  خو مو نینه  بللوم

شیرسنگ نهادین و شیرزرد خوندین           سیل بکن  شیری  نمنده   بالا سرم

شیروشمشیردونی همسون سالارین        سی چه اشکنادن وکردن بی بال پرم

بنگ کنین  کوریله   خو خو     برسن          ننشینن افتخارانه بشکنن  به سرم

دود به رفتـگان خوب و باغیرت اجدادی و آمورزش ارواح پاک همه خاک میهه و تاسف و اندوه فراوان ازبی فرهنگی وبی ا صا لتی افرادیکه معلوم نیست ( باکدام هد ف وبرنامه ایی )این میراث باستانی نیاکان و افتخار آفرینان و  که نگهداران این  مرز و بوم  در ناملایمات

  کشوروسرزمین بودن.باپتک به پیکربی جان آنها افتادند . شیرانی بیش از دوهزار سال به ایستادنشان افتخارداشتیم .چرا طی سه دهه گذشته بایدموجب بی حرمتی وبی احترامی قرار گیرند .

 

عزیزی غمگنانه میگفت:                                                                          ماسه ها.فراموشکارترین رفیقان راهند/پا بپا یت میآیند/ آنقدر که گاهی

سماجتشان درهمراهی حوصله ات راسر میبرد/ اما کا فیست  کرد بادی  برخیزد/ تا

برای همیشه ازحافظه  ضعیفشان رد پایت  پاک  شود. بیا ید  ما ازجنس ماسه و باد

نباشیم..صد ف هایی باشیم که به پاس اقامتی  یک روزه  تا دنیا  دنیا ست   صدای

با عظمت دریا را درگوش شنوای با صفتان و باغیرتان  آینده  زمزه می کنند .(آمزدک)

 

  

 

 

 

 بختیاریها در سییده دم تاریخ ایران (بخش اول)

تاریخ شناسنامه و سرگذشت نیاكان و پیشینیان هر قوم و قبیله‌ای است كه به موزه‌ی تاریخ پیوسته‌اند. سرزمین بختیاری، تاریخی بسیار شگرف دارد. سرزمینی كه وارث دو تمدن بزرگ و نخستین ایران یعنی تمدن ایلام و تمدن هخامنشی است كه خداوند بزرگ بهترین رودخانه‌های جهان یعنی كارون و زاینده‌رود و دز را در آن قرار داد تا مردمی شریف و نجیب در دو سوی رشته كوه‌های زاگرس و قله‌های مرتفع آن «اشترانكوه» و «زردكوه» زمستان و تابستان خود را بگذرانند. مردمی كه زندگی كردن در چنین آب و هوای نیكویی كه از الطاف خداوند بخشنده است را جزو افتخارات خود می‌دانستند. اما افسوس كه این كوه‌های بلند و زیبا و این رودخانه‌های خروشان و جوشان در نهایت باعث جدایی بختیاری گردید و این ضربه‌ی بزرگی بود بر پیر و انسجام ایلی كه روزگاران دراز سربازان و مدافعان كشور عزیزمان ایران بوده‌اند. مردمی كه شجاعت، رشادت، دلاوری و مردانگی آن‌ها زبانزد خاص و عام است. هدف این مقاله بررسی سیر تاریخی سرزمین بختیاری با توجه به مراحل سه‌گانه‌ی تاریخی از قبیل مرحله‌ای افسانه‌ای، مرحله‌ی حماسی و مرحله‌ی تاریخی كه مورخان برای گذشته‌ی ملت‌های بزرگ و پیشین درنظر گرفته‌اند، می‌باش

این سه مرحله را بر اساس شاهنامه‌ی فرزانه‌ی طوس می‌توان چنین تعبیر كرد:
مرحله‌ی افسانه‌ای یا پیشدادیان، مرحله‌ی حماسی یا كیانیان و مرحله‌ی تاریخی یعنی اشكانیان و ساسانیان.
اما ارتباط این دوران با سرزمین بختیاری چیست؟ با توجه به جغرافیای باستانی سرزمین بختیاری كه از سمت شرق از منتهی‌علیه استان چهارمحال و بختیاری كنونی شروع و از شمال‌شرق تا نزدیكی اصفهان یعنی مناطق شهرستان فریدن كنونی قبل از اسكان تركان و ارامنه و گرجی‌ها در آن ناحیه (تركان و ارامنه و گرجی‌ها در زمان شاه‌عباس صفوی به‌عنوان حایل بین خاك بختیاری و پایتخت صفوی –اصفهان- به‌صورت یك خط عرضی از «چمن سلطان» در نزدیكی الیگودرز تا «چغاخور» در نزدیكی بروجن استقرار یافتند كه بیشترین آن‌ها در منطقه‌ی فریدن ساكن شدند) و از شمال غرب به بروجرد منتهی می‌شد و از آنجا به‌وسیله‌ی رودخانه‌ای كه از میان شهر دورود كنونی می‌گذرد و در حوالی اندیمشك به رودخانه‌ی دز منتهی می‌شد، جدا می‌شد و سپس از دزفول به‌صورت یك خط عرضی به شوشتر و از آنجا به بهبهان و رامهرمز ختم می‌گردید و در نهایت از سمت جنوب شرقی به خاك كهگیلویه محدود می‌شد، فرض شود.
در این سرزمین نام‌هایی وجود دارد كه از سپیده‌دم تاریخ ایران سرچشمه می‌گیرند. در شمال سرزمین بختیاری‌ یعنی شهرستان الیگودرز كنونی دو منطقه یكی به‌نام «آل‌ورز» كه در واقع اختصار واژه‌ی «آل گودرز» است كه الیگودرز از آن مشتق شده است و طایفه‌ی گودرزی مقیم در الیگودرز انتساب خود را به گودرز «پهلوان شاهنامه» می‌رسانند و دیگری «آل كورز» می‌باشد كه در واقع این نیز اختصار واژه‌ی «كیومرز» یا «كیومرث» است كه بنا به شاهنامه‌ی فردوسی ایشان نخستین انسان و فرمانروا بوده كه در كوه‌ها زندگی می‌كرد و حدود سی سال بر انسان و حیوان فرمانروایی نمود. «احمد رفعت» در كتاب لغت و جغرافیای تركی می‌نویسد: «كیومرث كه در سال 2415 از خلقت، سلطنت پیشدادیان را در ایران تأسیس نمود از سلاله‌ی ایلام بود.» كیومرز مربوط به دوران پیشدادیان و گودرز مربوط به دوره‌ی كیانیان هستند. نكته‌ی جالب توجه این‌كه هوشنگ پیشدادی پسر كیومرز نخستین كسی بود كه در همین سرزمین بختیاری با زدن دو سنگ چخماق به یكدیگر از آن جرقه حاصل شد و بوته‌ای را به آتش كشید و از این زمان بود كه آتش كشف شد و هم او بود كه شیوه‌ی استخراج فلزات را به بشریت آموزش داد و می‌دانیم كه نخستین كوره‌ی ذوب آهن ایران در محلی به‌نام «شلا» در حوالی سوسن در سرزمین بختیاری كه در زمان پیشدادیان ساخته شد و سنگ آهن در آن ذوب گردید. (“شلا” نام همسر اینشوشی ناك پادشاه ایلام در هزاره‌ی دوم بود كه هر دو به‌عنوان رب‌النوع مورد پرستش بودند و بر آیین بابلی برتری داشتند.) اهمیت این موضوع به‌قدری است كه باستان‌شناسان آلمانی و فرانسوی معتقدند كه «اگر ایرانیان سنگ آهن را ذوب نمی‌كردند و از آن وسایل مختلف نمی‌ساختند احتمالا صنعت دنیا هزار سال عقب می‌افتاد

در شمال شرقی سرزمین بختیاری نیز مناطقی وجود دارد كه پیشینه‌ی تاریخی دارند. یكی از آن‌ها منطقه‌ی فریدن شامل شهرستان‌های فریدن به مركزیت داران، فریدون‌شهر و چادگان كنونی كه از دیرباز جزو ولایت بختیاری بوده‌اند و از زمان رضاشاه با تجزیه‌ی خاك بختیاری ضمیمه‌ی اصفهان گردیدند. و همچنین كوه «فردون» در بختیاری كه هر دو مشتق از نام فریدون نوه‌ی جمشید پادشاه پیشدادی است و شاید این كوه همان كوهی باشد كه فریدون دوران كودكی‌اش را در آن گذراند.
و دیگری روستای «مشهد كاوه» كه در همین فریدن واقع گردیده است و آن را زادگاه و شهادتگاه كاوه آهنگر می‌دانند. چنانكه مبارزه با ظلم و ستم ضحاك تازی از سرزمین بختیاری به رهبری كاوه دادگر آغاز گردید و ضحاك را اسیر كرد و در كوه دماوند زندانی نمود. و فریدون را به پادشاهی ایران برگزید.
آثار و كتیبه‌های كول فره (فره یعنی شكوه و بزرگی) واشكفت سلمان و ویرانه‌های شهر سوسن در ایذه از دیگر نشانه‌های تمدن و مدنیت از دوره‌ی ایلام در بختیاری است.
دوره‌ی دوم، دوره‌ی كیانیان یا دوره‌ی حماسی است. مورخین در واقع این دوره را همان دوره‌ی هخامنشیان می‌دانند

ادامه نوشته

    آ ر ش  کجا ست

                   کیخسرو را بیدار کنید .

                  آن شـه خوبان عادل را

                  یکی فرما نش برد ...

                  تا که فرزانه سپیـد موی برسد .

                  ای آرش ما.........

                  ای آرش ما.........

                  نه لرزد انگشـت پیـرت

                  بده سامانی برآرمان آرزوها

                 خد نگی درانداز تا  بیاساییم .چ . 

 

 

 

 

 

 

              

 

 مو ضو ع ا نشا.

                

 

 

 

مو ضو ع ا نشا.

                

من نمیدانم از کی  مادرم  را  دوست دارم ؟ شاید از زما نی که سلولی منتظربود م؟ شا ید از اولین تکا نها حیا تم .شا ید ازاولین جیغ اکسیژن زمینی ؟ شا ید ازهمان لحظه که لبا نم مشتا قانه قطره شیری می جست ؟  اکنون نیک میدا نم که فاصله زمانی زیادی میان دوست داشتن مادرم و سرزمینم نبوده . اگرجرعه ایی شیرمادر داشتم بی شک پی اکسیژنی ازسرزمینم  بودم . مـادرم و شیرم هوا یم و وطنم را یکی می دا نم ومی فهمـم . چهل سال پیش زیر یک چادرمدرسه عشا یری آموزگارم خوب میدانست .... مادروسرزمین فقط درجمله نویسی دوتا هستند. ولی در شریان وشالوده شرف .درآزادگی وآماگی .درفقدان یا فداکاری وطن یکی هستند.  آموزگاری بود که با صدای بلند گفت: آهای بچه ها ...آهای بچه ها...  دوست دارید موضوع انشا.راچه بنویسید؟...یکی ازبچه هاکه اصلاهم نمی ترسید انگشت بالا کردوگفت آقااجازه هست  موضوع  انشا.را بنویسیم                 ( چـقدر مادروسرزمیـنتان را دوسـت داریـد ؟ )

  

 

 جدایی  لر های  خانقین  عراق  از  ایران

 

 

 

      ویژه صد و یکمین سالگرد جدایی استان خانقین از ایران 
!
 29 آذر 1291 خورشیدی براساس مقاوله نامه تهران شهر لرنشین خانقین برای همیشه از ایران جدا شد، نه در این سو نه در آن سوی مرز کشی تاریخ مظلومانه این شهر چیزی بیاد ندارد، نامها و کلمات قدیمی یکی یکی ازبین می روند و معمرین لری دان در خانقین و علی غربی ، بعقوبه، مندلی، و بدره چشم از جهان فرو می بندند، لرهای عراق هویتی چند تکه درمیان عرب و کرد و روند جهانی شدن پیدا می کنند.

 

سامان فرجی بیرگانی: جغرافیای انسانی لر ، سرزمینی فراتر از آن خط سیری است که به موازت زاگرس از غرب ایران به سمت جنوب و کرانه های خلیج فارس کشیده می شود، دوسال قبل در سفر خود به کردستان عراق تلاش نمودم تا حقایقی از لرهای عراق را در یابم.

از ذوق زدگی تا استقبال، و از تکذیب تا احساس خطر ، انتشار گزارش آن سفر، نظرات مختلفی را برانگیخت. اتهامهای ناروایی هم از برادران دو سوی مرز نصیب اینجانب و همسفر قبلی ام روانه شد، طوری که تا یکی دو سال، جسارت پرداختن به موضوع لرهای عراق را از دست دادم و مشغله های زندگی هم امکان پرداختن بیشتر به لرعراقی را  از من سلب نمود، البته رهاورد آن سفر هم خالی از اشکال نبود، بیشتر به نقل به مضمون نظریات دیگران در خصوص لر گذشت، از جمله موضوع جمعیت لرهای عراق که ذکر عدد دو میلیونی در گزارش قبلی ام بعدها دور از حقیقت و غلو آمیز خوانده شد.نکته ای که در اینجا قابل ذکر است آن است که اگرچه ممکن است میان واقعیت و آنچه بیان می شود فاصله زیادی باشد، اما نباید چندان هم به ارایه دهندگان این اطلاعات و آمار بدبین بود و راه تخطئه آنها را در پیش گرفت، دلیل آنهم این است که همانطور که در ایران هیچ آمار دقیقی برای جمعیت لرها وجود ندارد، در عراق نیز همین  وضعیت وجود دارد،  و جزبا تحقیقات میدانی تنها با روش احتساب جمعیت شهرها و مناطق لرنشین ، برآوردی تخمینی از هویت فرهنگ لر محاسبه است.

نکته ی دیگری که قابل ذکر است این است  که واکنش ها و تردیدهایی که به گزارشهای مربوط به  لرهای عراق منتهی شد، بیانگر این واقعیت است که در حالیکه ازدیرباز دامنه های غربی زاگرس و جلگه بین النهرین در عراق همچون جلگه خوزستان در ایران، یکی از کهنترین سکونتگاه های قوم لر  بوده، اما ما هیچ شناخت و تحقیق جدیدی از برادران همتبار خود در مناطق عراق نداریم. لذا پزوهشها و سفرهای بسیاری نیاز است تا موسیقی، آداب و زبان و سایر عناصر فرهنگی آنها شناخته و معرفی شود.

 به هر روی دو سال پس از انتشار گزارش سفر اول ، فرصتی دست داد تا اینبار گامی شتابزده در خاک لرستان عراق یا باصطلاح برخی از فعالین لر عراقی« لرستان غربی» بگذارم.

در میان صفحات مغشوش تاریخ نشانه های زیادی از حضور لرها در عراق وجود دارد،  که سرنخهای بیشتری به دست می دهد:

تاریخ شفاهی ایل بهداروند حکایت از پیروزی سپاه متحد اسدخان بهداروند و حسن خان فیلی و شاهزاده دولتشاه قاجار (فرزند ارشد فتحعلیشاه ) در سلیمانیه و شهر زور بر نیروهای عثمانی دارد.

 سکندر امان الهی نیز  براساس اسناد مستوفیان مالیاتی قاجار قلمرو لر را  تا دو منزلی بغداد معرفی می کند. 

دیر زمانی نیست که قوم لر  در این صفحات بر علیه ترکهای عثمانی جنگیده است، پس  خاطره ی روشنی از لرها باید ماندگار باشد.

نشانه اول کلاه نمدی های باستان

از شهر مریوان تا باشماخ مهمترین مرز زمینی ایران با اقلیم کردستان عراق، تنها 15 کیلومتر راه است، بدون نیاز به ویزا پاسپورت را مهر می کنم و آنسوی مرز در اداره ی گمرک حکومت حریم، بار دیگر گذرنامه ام را به قضاوت ماموران کرد می سپارم، پشت سر کارمند تازه کاری که سرگرم تشخیص اسناد هویتم است،  تصویر یکی  از آثار باستانی عراق توجه ام را جلب می کند، نقش برجسته ای که تصویر مردی را سوار بر گرده ی اسب نشان می دهد، اندام اسب عضلانی و تنومند است و لباسهای مرد، بی هیچ اغراقی کاملا شبیه بختیاری های صدسال پیش همراه با قبا و کلاه نمدی و دستمالی بسته بر پیشانی است، لباس نقش برجسته با تن پوشهای امروزین کردها کاملن متفاوت است، در تعریف باستانشناسان این نوع کلاه را کلاه مادی می خوانند، و نمونه ی آن در تصاویر حکاکی شده در تخت جمشید هم وجود دارد.

  از مامور  جوان گمرک می پرسم محل این نقش برجسته کجاست؟ اظهار بی اطلاعی می کند، و من خیره به تابلو سماجت می کنم، مامور مشکوکانه براندازم می کند و می پرسد چرا می خواهید بدانید؟ برای برطرف شدن سوء ظنش می گویم این نقش برجسته علاوه بر آنکه نشان دهنده ی هویت شماست، یک جاذبه گردشگری برای عراق است، ذکر محل آن در پای تابلو می تواند مفید باشد.

همکار میانسالش که درانتهای اطاق و درست زیر تابلوی نقش برجسته نشسته نزدیک می آید و به فارسی سلیس می گوید در فلان روستا، در منطقه کوهستانی حدفاصل سلیمانیه و در بندیخان.

به دلیل آنکه عکسبرداری در محوطه گمرک ممنوع است  قادر به تهیه عکسی از این نقش برجسته نمی شوم و جستجوهای بعدی من نیز در این زمینه ناکام ماند.

گام دوم در بندیخان

از سلیمانیه به مقصد مناطق جنوبی و گرمسیری اقلیم کردستان که شنیده ام اغلب لرهای عراق در آنجا سکونت دارند حرکت می کنم، «کلار» مرکز منطقه « گرمیان» اقلیم کردستان  است.

 از رشته کوهی پوشیده از بلوط و دریاچه ی سد در بندیخان که بر رودخانه ی سیروان احداث شده است از تونل در بندیخان که عبور کنید به منطقه ی گرمیان اقلیم عراق کردستان وارد شده اید ، این تونل تقریبا همان کارکردی را دارد که تونل «دلا» در شمال  شرق خوزستان، این سوی آن پوشش گیاهی بلوط است و آنسو پوشش گرمسیری و بوته ها و درختچه های کوچکتر، این سو گرمسیر و سوی دیگر سردسیر محسوب می شود، تونل در بندیخان  ظرف چند سال گذشته و توسط یک شرکت ایرانی احداث شده است و نقش بسیار مهمی در ارتباط شمال و جنوب عراق دارد.

دربندیخان شهر کوچکی بر فراز کوه و در دامنه کوه هایی بلندتر و در امتداد جاده مهم شمال- جنوب امتداد پیدا کرده است، یک ردیف مغازه ی طولانی و چشم انداز سد در بندیخان و رودخانه سیروان.

جالبترین نکته ای که در شهر در بندیخان قابل ذکر است، بنای یادبود قربانیان کوچ اجباری مردم و رانده شدگان عراقی است که در میدان ورودی شهر نصب شده ، تصویر نمادین موجود افسانه ای یک انسانماهی.

نزدیک میدانگاه کوچکی که مجسمه انسانماهی بر آن نصب شده می ایستم و از یکی از رهگذران در مورد آن سئوال می کنم. رهگذر می گوید این تصویر اشاره به غرق شدن کشتی حامل پناهجویان کرد عراقی در آبهای جنوب شرقی آسیا دارد؛ سرنشینان این کشتی حامل پناهجویان رانده شده توسط حکومت بعث بودند که  در قعر دریا  به دندان کوسه ها  از هم دریده شدند. 

انسانماهی، یا آدم آبی، موجودی افسانه ای در افسانه های لری است، و بنا بر افسانه های لری انسانماهی ها (آدُم اَوی ها) به اشکال نر و ماده وجود دارند، و نیمی از اندام آنها شبیه ماهی است، (نقش برجسته ی یک انسانماهی مرد در کوه های بختیاری در منطقه ی اندیکا وجود دارد).

انسانماهی در فرهنگ و افسانه های مدیترانه بیشتر با جنسیت مونث (پری دریایی) به تصویر کشیده شده است، مجسمه میدان دربندیخان نیز یک انسانماهی مونث را تصویر کرده است، از دیدگاه فرهنگی انتخاب این نماد ستودنی است، نخست بلحاظ آنکه یاداور یک باور قومی است، دوم بلحاظ آنکه انتخاب انسانماهی مونث هم در پیوند با فرهنگ جهانی است و هم حس رقت و دلسوزی را برای جانباختگانی که این نماد به یاد آنها نصب شده است را بیشتر برانگیخته می کند.   

برای رسیدن به شهر بعدی80 کیلومتر دیگر به سمت جنوب باید رفت ،  در امتداد جاده ا ی  که رودخانه سیروان به موازات آن می گذرد، و گذر کامیونهای بزرگ حمل نفت از جاده غیر استاندارد آن، مسیر را پر خطر ونا ایمن می کند.

شهر «کلار» ، مرکز منطقه گرمیان است. برای رفتن به کلار البته مسیر کوتاه تری هم وجود دارد؛از نقطه ی صفر مرزی «پرویزخان» در شمال قصر شیرین، اگر40 کیلومتر به سمت شمال غرب در خاک عراق  پیش بروید، شهر کوچک «کلار»، در دشت نسبتا همواری که از رودخانه ی سیروان سیراب می شود، رخ می نماید. درختان نخل و کُنار و  بعضا مزارع دیم گندمِ که در اطراف چند روستای کوچک است، خبر از طبیعت کم بضاعتِ شهری می دهد، که مشاهده ی آنها پیش زمینه های  ذهنی درخشانی برای جایی که برای نخستین بار به سمت آن می رویم به دست نخواهد داد .  آب و هوا و حتی جنس خاک کلار شبیه مناطق مرکزی خوزستان و اطراف مسجدسلیمان و هفتکل است، ( در منطقه ی بختیاری نیز کوهی به نام کلار وجود دارد، و شهر کلاردشت در شمال ایران نیز تشابه اسمی دیگری است که نشان از پیوندهای دیرینه این مناطق با ایران دارد. 

دور تر از جاده چند خانوار عشایری با سیاه چادر هایی بافته شده از موی بز درست شبیه آنچه در میان عشایر زاگرس ایران متداول است، با گله های حدود 200تایی به چشم می خورد. (در سفر قبلی به شمال عراق، در نزدیکی شهر «رواندوز» چند خانواده ی دامدار را دیده بودم که احشام خود را در «کپر» که نوع دیگری از معماری عشایر زاگرس است، نگهداری می کردند.)

کلار شهر کوچکی است در سمت غرب رودخانه سیروان (آب این رودخانه از کوه های کردستان ایران سرچشمه می گیرد). 

در دهه ی آخر حکومت بعثی ها شهر «کلار» یکی از نقاط تصادم نیروهای بعثی و کرد بود، این شهر کردنشین که یکی از آخرین مواضع دولت عراق در مقابل کردها محسوب می شد، به دلیل شرایط اقلیمی در دست بعثی ها باقی ماند، اما نزدیکی آن به ایران و قومیت مردمش دلیلی بود تا مردم آن آسیب های بیشتری را هم متحمل شوند، منطقه ی گرمیان و کلار چندین بار توسط نیروهای کرد و بعثی دست به دست شد.

 شغل اغلب مردم کشاورزی و دامداری است و صنعت و جمعیت قابل توجهی در آن دیده نمی شود. 

قابل توجه ترین ساختمان شهر، قلعه سیروان است که بر بالای تپه ای به وسعت چندین هکتار و محصور در دیوارها و حصارهای آجری است، معماری ظاهر قلعه ، به سبک قلعه های بنا شده در سرزمینهای عربی است و آنگونه که می نماید، بر خرابه های یک محوطه ای باستانی بنا شده است.

این قلعه در سالهای حکومت بعثی ها به عنوان مهمترین مرکز حکومتی دولت عراق مورد استفاده قرار می گرفت.

ماشینهای قدیمی روسی، در کنار انواع ماشینهای مدل بالای ژاپنی و کره ای، که در بازارهای روبه رونق شهر و معماری شتابزده ی ساختمانهای جدید ، نشانه هایی است از تفاوت وضعیت دیروز و امروز  شهر کلار.

 در یک تقسیم بندی بصری، رنگهای غم آلود سیاه و سبز تیره مربوط است به دور ه ی صدارت بعثی ها و رنگهای شادتر سفید و نارنجی مربوط به حاکمان جدید.

کلار یکی از شهرهای مذهبی اقلیم کردستان است مردم آن دارای روابط سنتی و عشیره ای مستحکمتری با یکدیگر هستند ونسبت به مردم سلیمانیه فقیر ترند.

رسم است که مغازه دارها با تلاوت قرآن کسب خود را شروع کنند، وقتی هنگام صبح از کنار ردیف مغازه ها عبور می کردم صدای متناوب قران از سیستمهای پخش آنها به گوش می رسید.

قومیت کلاری ها کرد و لر است، اما در «کلار» کسی صراحتن خود را لر نمی داند، نسل جدیدی ها که اغلب  در اندیشه ملی گرایی کرد چیزی به نام لر در حافظه شان نیست اما از روی نام طوایف می توان اثبات کرد که روزگاری کلار  یکی از مناطق مهم لرنشین در عراق بوده است، طایفه ی فیلی و هرمزیانی و ارکوازی....

کلار بخشی از سرزمینی است که جزو حوزه ی لرستان عراق محسوب می شود، اما واقعیت آن است که لر بودن مسئله مهم و قابل توجهی برای مردم  این شهر که سالها با نام رسمی کرد شناخته شده اند نیست.

شاید به آن دلیل که به همین نام مورد سرکوب قرار گرفته و به همین نام خود را از یوغ ستم بعثی ها بیرون کشیده اند ، درخصوص هویت لر کلاری ها پاسخ مناسبی بدست نیاوردم، لذا به راهنمایی یک معلم مدرسه به نام «ماموستا» که فارسی را در دانشگاه اربیل یاد گرفته، سفر خود را به سمت غرب و شهر «خانقین» ادامه بدهم.

مسافرخانه دار و تعداد معدودی که در این چند روز «کلار» شهر با من دوست شده اند، به دلیل خطرات احتمالی سفر به خانقین توصیه به نرفتنم دارند و اظهار می دارند، رفت و آمد خارجی ها به شهرهایی  همچون اقلیم به شدت تحت کنترل است، همزمانی این سفر ، با مسایل مربوط به سوریه و شکل گیری احساسات ضد ایرانی خطر به شهر شیعه نشین خانقین را دوچندان کرده است، اما علی رغم همه ی این موارد وسوسه ی دیدن بزرگترین شهر لرنشین عراق من را به خانقین می کشاند.

خانقین شهری است نفتخیز که حاکمیت بر آن میان اقلیم خودمختار کردستان و دولت مرکزی عراق مورد مناقشه است، خانقین در تقسیم بندی قومی عراق در هویت کرد شناخته می شود اما نزدیکی آن به بغداد، ذخایر نفتی، اکثریت شیعه ، نزدکی به ایران و شاید موقعیت جغرافیایی قرار داشتن در دشت (اکثر شهرهای کردنشین در مناطق کوهستانی قرار دارند) مواردی است که انگیزه ی دولت مرکزی عراق را برای ممانعت از تسلط خودمختاری اقلیم کردستان  بر آن افزایش می دهد، بر خلاف سایر شهرهای کردستان در حال حاضر هم ادارات دولت عراق  و هم ادارات  دولت کردستان در آن قرار دارند.  

 

خانقین: (خانکوی)

خانقین مستعرب خانکوی در غرب کلار و در منتهی علیه مرز جنوب غربی اقلیم کردستان قرار دارد، خوشبختانه پلیسهای مستقر در مسیر سختگیری چندانی نمی کنند، کمتر از 50کیلومتر دیگر به سمت غرب و در مسیر جاده ای که به سمت بغداد می رود، شهر کهنسال خانقین وجود دارد ، در یکی از ایستهای بازرسی پلیس امنیتی می پرسد (خلکه کویه نی- خلق کجا هستید) ازچه قومیتی هستید؟ این سئوالی معمول در ایستهای بازرسی اقلیم کردستان است، و جواب آن می تواند یکی از گزینه ها باشد: کرد، فارس، عرب، ترک .

 جواب می دهم «لر»  زن و مرد مسافری کنار من، در ماشین قرار دارند، زن لبخند خواهرانه ای تحویل می دهد، می پرسم مردم خانقین لر هستند می گوید بلمه ما لرهستیم. اولین برخورد جدی ام در میان عوام  با واژه  لر زن می گوید ماهم لر هستیم (به زبان کردی) در این چند روز تا بحال به این صراحت کسی خود را لر نخوانده بود.

و بعد صحبت گل می گیرد که خانقینی ها لر هستند ، راننده فارسی بلد است و ماشین زیر پایش هم سمند است، می پرسد لرها در ایران چند تا شهر دارند و از جمعیت آنها می پرسد، ، مهمترین مشخصه خانقین رودخانه ی الوند و پل قدیمی  است که به گفته ی مردم شهر توسط ایرانی ها ساخته شده ، رود الوند از ایران سرچشمه می گیرد و  در خود نام رود هم لغت لری قابل شناسایی است، نام محلات عبارت است از  بازار، سرا، کهنه، میل بالا و... نامهای آشنایی هستند که ارتباط من را با این شهر نزدیک می کند آب و هوای خانقین گرمسیری  است و در جلگه حاصلخیز رود الوند واقع شده است.

ترکیب قومی این شهر عبارت است از80 درصد کردها (لرها) 15 درصد ترکمن و 5 درصد عرب، خانه ها و خیابانهای قدیمی در خانقین به وفور دیده می شوند، گورستان قدیمی خانقین با سنگ قبرهای بزرگ و صندوقچه ای می تواند یکی از جاذبه های گردشگری آن باشد ،  در کنار رود الوند در یک قهوه خانه به امید یافتن مصاحبی که قدری راجع به تاریخ و مردم آن راهنمایی مان کند می نشینم.

دو مرد میانسال که بعدن خود را کارمند شهرداری معرفی کردند، توجهم را جلب می نمایند اجازه می خواهم تا کنار میز آنها باشم، به لهجه روانتری از کردی که نسبت به شهرهای شمالی به فارسی و لری نزدیکتر است، صحبت می کنند برای شنیدن صحبتهای آنها به زحمت زیادی نیاز نیست.

از قومیت لر سئوال می کنم ، اینها به صراحت می گویند که مردم خانقین اصالتن لر هستند و زبان آنها لغاتی دارد که در لهجه های شمالی تر کمتر دیده شده است،  اغلب مردم خانقین شیعه هستند.

خانقینی ها موسیقی روانتری دارند، که به دستگاه دشتی نزدیک است، نسبت به کردهای شمالی غم آلود تر و جنب و جوش کمتری دارند.

توسعه در خانقین شتاب کمتری نسبت به مناطق شمالی اقلیم دارد  و یک دلیل مهم آن وضعیت مورد مناقشه ی سیاسی اش درمیان دولت مرکزی و کردستان است.

با دو مرد 30و40ساله  از طایفه ی ارکوازی در این تفرجگاه  به صحبت می نشینم تندیس مردی در فضای سبز کنار رودخانه قرار دارد، نام صاحب تندیس را می پرسم؟ جواب می گیرم خدادعلی خواننده ی دهه50میلادی در خانقین. در خصوص زبان لری و فرهنگ و اقتصاد، خانقینی ها بشدت نگران از وضعیت سیاسی خود هستند و همه ی پاسخهای آنها به سیاست ختم می شود، می گویند طی سالهای گذشته بسیاری از لغات خانقینی از بین رفته است و خواننده های نسل جدید از لغاتی که در آوازهای خداداد علی بود استفاده نمی کنند، هویت خانقینی در حال فرو رفتن در هویت کردهای شمالی است. می پرسم نظر شما در خصوص پیوستن به اقلیم کردستان یا دولت مرکزی چیست می گویند اگر به انتخاب خودمان باشد خانقین اقلیمی جداگانه است اما چون اینجا ضعیف است تمایل ما به اقلیم بیشتر از دولت مرکزی عراق است. 

علی که جوانتر است می گوید اگر دنبال لرها می گردی چندسال دیر آمدی، پدر من لری صحبت می کرد و بستگانی در ایلام داشت و یکبار به همراه عده ای از فامیل پیاده تا شاهزاده احمد در لرستان ایران آمده بودند، ایوب از شبهای مانده به نوروز در زمان بعثی ها می گوید که مردم شبها آتش روشن می کردند و بعثی ها در کوچه ها به دنبال آنها دویده و تیر اندازی می کردند.

از وضعیت سنتر لر که در سلیمانیه فعالیت دارد می پرسم، به آن خوشبین نیستند ، ایوب می گوید که هیچ فعالیت درخشانی از آنها ندیده است و تنها نام آنرا شنیده اند علی می گوید فضای فرهنگی و سیاسی در کردستان بسیار مغشوش و مبهم است، انگیزه ی سنتر لر هرچه باشد فاصله ی بسیاری با مطالبات لر در عراق دارند، آنها را عده ای عوامل وابسته به دولت اقلیم یا جای دیگر می دانند که دنبال حقوق لرهای عراق نیستند بلکه برای ارتقاء خود تلاش می کنند، علی فعالین اصلی حقوق لر در عراق را کسان دیگری می داند.

در لباس خانقینی ها پوششی به نام کوا (قبا) وجود دارد. تفاوتهایی میان لباس مردهای خانقین و دیگر کردها هست، دریک عکاسی چندین عکس از لباس زنها و مردهای عشایر اطراف خانقین را می بینم لباس زنها دقیقا مانند لباس زنان لرستان است، مرد عکاس فارسی می داند و چند سی دی از آهنگهای قدیمی را می دهد که لغات خانقینی در آن بیشتر از لغات فعلی است.

29 آذر 1291 خورشیدی براساس مقاوله نامه تهران شهر لرنشین خانقین برای همیشه از ایران جدا شد، نه در این سو نه در آن سوی مرز کشی تاریخ مظلومانه این شهر چیزی بیاد ندارد، نامها و کلمات قدیمی یکی یکی ازبین می روند و معمرین لری دان در خانقین و علی غربی ، بعقوبه، مندلی، و بدره چشم از جهان فرو می بندند، لرهای عراق هویتی چند تکه درمیان عرب و کرد و روند جهانی شدن پیدا می کنند.( با سیاس ازشیرمرد لراستاد فرجی بیرگانی )

*********************************************************************************************************

 لر ی  بنا م  صلا ح ا لد ین ا یو بی

 چرا لر بودن صلاح الدین ایوبی گم شد؟

سوال اینجاست که چرا هویت ایرانی صلاح الدین در ایران خیلی کم رنگ است؟ و یا چرا معروفیت ایرانی بودن صلاح الدین به اندازه ی سلمان فارسی و یا تاج محل ویا.. نیست؟ و یا در حالت کلی تر چرا ایرانیان در مقابل عراقیها – که به پر رنگ کردن تکریت به عنوان زادگاه صلاح الدین می پردازند- به معرفی شهر تویسرکان که صلاح الدین از آنجا برخواسته نمی پردازند؟

صلاح الدین ایوبی قهرمان جنگهای صلیبی است که با تدابیر و لیاقت خود توانست عظمت و اقتدار مسلمانان را در برابر اروپاییان به اوج برساند. حکومت او (ایوبیان) در سرزمینی  از فرات تا نیل و در همسایگی حکومت خوارزمشاهیان ایران در حدود سالهای 564 تا 648 هجری قمری است. صلاح الدین پس از فتح هتین ، دولت عیسوی بیت المقدس را از میان برداشت و در ظرف سه ماه بر اورشلیم دست یافت بعد از آن پس از یک سال و نیم جنگ ، بین مسلمانان و مسیحیان صلحی سه ساله بر قرار شد بدون آنکه مسیحیان از این جنگها نتیجه ای بدست بیاورند.

 اما آنچه که برای ما لرها جالب است محل تولد اوست که قومیت او را مشخص می کند. متاسفانه برای محل تولد این شخصیت  دو مکان – که قدری از هم دورند – در تاریخ ثبت شده است. در کتاب " قاموس الاعلام   " جلد ششم  اثر شمس الدین سامی فراشری چنین نوشته : «صلاح الدین ایوبی در سال 1136 میلادی در تویسرکان  واقع در همدان امروزی از پدر و مادری لر به دنیا آمد  ...» بنا بر بعضی از منابع تاریخی مانند قاموس الاعلام   صلاح الدین یک لر است.

 اما در منابع دیگری – که بیشتر منابع جدید عربی و یا کردی می باشند –محل تولد صلاح الدین، نه در همدان، بلکه در شهری دورتر در عراق به نام "تکریت " -  که همانا محل تولد صدام حسین است -  می باشد. بنابر این افتخار شخصیت صلاح الدین در بین سه قوم عرب، کرد و لر در تعلیق  بوده است. در این تعلیق تا حدودی می توان استنباط کرد که چرا شهر تکریت به عنوان زادگاه صلاح الدین بسیار پر رنگتر از شهر همدان ( تویسرکان ) معرفی شده است.

لرها : متاسفانه ضعف فعالیت های فرهنگی و پژوهشی لرها باعث شده که آنها در این میدان تصاحب شخصیت مهجور مانده و قائله  را به توافق مسالمت آمیز بین عربها و کردها  واگذار کنند.

عربها :عرب زبانان نسبت به کردها و لرها جمعیت بیشتری داشته پس در رای اکثریت، برنده ی میدان هستند همچنین چاپ و نشر کتب هم در نزد آنها به خاطر جمعیتشان بیشتر است پس در نشر بیشتر، اشاعه ی رای هم در بین آنها، بیشتر است. عربها بیشتر منابع ای را تبلیغ و اشاعه میدهند که در راستای بزرگ کردن قومیت آنها باشد .به طور کلی عربها متمایلند که صلاح الدین یک عرب و یا نهایتا یک کرد شهروند عربی معرفی شود تا بدین وسیله به نوعی از افتخارات اعراب ، محسوب شود.

صدام حسین: از طرفی صدام حسین  دیکتاتور عراق – متولد شهر تکریت - به عنوان یک فرد عرب از نظر مالی و سرمایه برای اشاعه و تبلیغات ، آنچنان دستش باز بود که خیلی راحت می توانست یک مهره ی تاریخی را تا حدودی به نفع خودش تغییر دهد. صدام حسین ، سودای نشستن بر مرکب مشاهیر تاریخی را داشت گاهی مانند پادشاهان آشور و سومر دستش را بالا میبرد . گاهی هم خودش را فرمانده ی قادسییه می دید در این میان اگر شهر تکریت به عنوان زادگاه صلاح الدین تثبیت قطعی پیدا می کرد  در آن صورت صلاح الدین و صدام حسین همشهری خواهند شد .از آنجا که لیاقتهای صلاح الدین در جهان اسلام و در برابر اروپائیان بسیار مشهود است صدام هم با پر رنگ کردن شهر تکریت ، - به عنوان زادگاه صلاح الدین – قصد داشت خودش را همشهری صلاح الدین معرفی کند و از طرفی هم از افتخارات ایرانی بودن او بکاهد     بنابراین او  برای اینکه مهر قطعیت بر تکریت بزنند و یا به اصطلاح عام آنرا تابلو کنند. کاری کرد تا در نقشه ی سیاسی عراق یک استان به نام صلاح الدین ثبت شود .استان صلاح الدین عراق به مرکزیت شهر سامراء  است که شهر تکریت در فاصله ی 50 کیلومتری شمال سامراء قرار دارد.   (درادامه)

کردها : کردها به عنوان مهمترین حامی فرهنگ لری در جهان، در طول تاریخ، قدری غافل بوده و در تفحص، حساسیتی به خرج نداده اند آنها در منابع، همین قدر که قومیت کرد بودن صلاح الدین را دیدند آن را پذیرفتند و دیگر به مابقی آن، که چه لطمه ای به سایر اقوام و یا لرها وارد میشود توجه شایانی نکردند و در کل، تمام منابع را بررسی نکرده اند.

اگر چه سایت های اینترنتی کردی جزء اولین نشریات جدیدی هستند که به لر بودن صلاح الدین، صحه گذاشته اند و  در واقع جزء اولین کسانی هستند که به تبلیغ همدان (تویسرکان) به عنوان محل تولد صلاح الدین مبادرت کردند اما متاسفانه در منابع قدیم کردی مثل تاریخ مردوخ و یا شرفنامه، زادگاه صلاح الدین، شهر  تکریت معرفی شده است. شاید بتوان گفت برای کردها، مخالفت با شهر تکریت و یا پر رنگ کردن شهر همدان (تویسرکان ) زیاد اهمیتی ندارد آنچه برای آنها اصل و مهم است فقط کرد بودن اوست که خوشبختانه در همه ی منابع تاریخی چه عربی و چه فارسی، به کرد بودن صلاح الدین صراحتا اشاره شده است. و همین به رسمیت شناختن قومیت کردی صلاح الدین برای آنها کافی بوده است. و اما با توجه به اینکه بخش زیادی از کتاب شرفنامه به لرها اختصاص یافته و همچنین از آنجا که صاحب شرفنامه چند سالی درشهر همدان اقامت داشته است بنابر این  بعید به نظر می آید که  شرف خان بدلیسی در انتخاب نام تکریت تعمدی داشته است به نظر می آید او از منابعی مثل قاموس الاعلام  بی خبر بوده است  .

فارسها: از آنجا که حکومت ایوبیان خارج از مرزهای کشور ایران بوده بنابر این جای بحث زیادی در تاریخ ایران ندارد در واقع پرداختن به ایوبیان ، به نوعی پرداختن به تاریخ جهان اسلام می باشد که معمولا از حوصله ی کتب درسی خارج است اما نباید فراموش کرد که ایوبیان ، ایرانی  تبار و از لرهای استان همدان بوده اند.

اما سوال اینجاست که چرا هویت ایرانی  صلاح الدین در ایران خیلی کم رنگ است؟ و یا چرا معروفیت ایرانی بودن صلاح الدین به اندازه ی سلمان فارسی و یا  تاج محل ویا.. نیست؟ و یا در حالت کلی تر چرا ایرانیان در مقابل عراقیها – که به پر رنگ کردن تکریت به عنوان زادگاه صلاح الدین می پردازند- به معرفی شهر تویسرکان که صلاح الدین از آنجا برخواسته نمی پردازند؟

جواب شاید کاهلی اندیشمندان و نویسندگان ایرانی در معرفی شخصیت یک قهرمان ایرانی بنام صلاح الدین باشد  و در مرتبه ی دوم شاید این باشد که   صلاح الدین با خیانتی که در حق شیعیان فاطمی کرد زیاد مورد علاقه ی ایرانیان شیعه نیست. خیانت او به این صورت است که :"حکومت شیعی فاطمی بیشتر بلاد اسلامی را فرا گرفته بود اما در موقعی که عاضد، آخرین خلیفه ی فاطمی در بستر احتضار بود صلاح الدین امر داد تا خطبه را بنام مستضیء خلیفه ی عباسی بغداد خواندند و این تغییر بدون زحمتی از طرف مردم (به ناچار) پذیرفته شد و به جای مذهب تشیع فاطمی مذهب تسنن و طریقه ی شافعی رسمیت یافت"و از طرفی دیگر هم ، شیعیان فاطمی به خاطر اینکه راه انحراف رفته و دوازده امام و خیلی از مبانی شیعه ی اثنی عشر را قبول ندارند مقبول شیعیان ایران نیستند پس مردم شیعه ی ایران رفتاری بیطرف گونه ، پیش گرفتند که نه صلاح الدین  محبوبیتی دارد و نه فاطمیان.

با توجه به این موارد توضیح داده شده ، اگر مشکلات و مسائل فوق وجود نداشتند ، قطعا لر بودن صلاح الدین ایوبی مشهودیت بیشتری پیدا میکرد. هنوز هم تا حدی می توان جبران مافات گذشته را کرد به این صورت که با تلاش دست اندر کاران لر، مجسمه ی صلاح الدین (به عنوان آرمان پیروزی فلسطینیان) در یکی ازمیادین شهر تویسرکان و یا خرم آباد و شهرهای دیگر لرنشین نصب شود و یا ساده تر اینکه خیابان یا یک مرکز عمومی به نام صلاح الدین لر ثبت شود.  (عیسی قایدرحمت)

 منا بع:  1- فرهنگ 6جلدی معین /دکترمحمدمعین/انتشارات امیرکبیر1380

2- شرفنامه /تاریخ کردستان/شرف خان بن شمس بدلیسی/اساطیر1377 

3 – تاریخ مردوخ . شیخ محمد مردوخ کردستانی (فاضل شهیر ) نشر کارنگ . چاپ سازمان فرهنگی - سیاحتی کوثر1379

4 – نقشه ی سیاسی کشور عراق .تهیه و چاپ از موسسه گیتاشناسی .شماره نقشه 184

5- پایگاه اینترنتی لری "لرویر "    6 –یا یگا ه اینترنتی  انجمن تحصیلکردگان

     حبا ب  د نیا

          حبــــا ب   دنیــــــا

 

              گفته  بودی  برا یت  دعا یی  بکنند!

              توکه  هنوز  زیر   چتر  فلـکی.....

             در کشا کش  گناه ان  ثقل  زمینی

             و در مخرج  حبا ب  دنیا... ..سنـگینی

             ا ی زنـد ا نی  ز نجیرهای  خود...

             چرا ؟

             د ر  جولا ن  حیا تت  و  ز غرور  گندیده

             کدامین  پند  و  پند ا ری   د ا شتی ؟؟

                          چه  دعـا یی  بکنــنـد ؟؟  (چوبین)

                 

 

                                                                     

                                                                       

مسـیر کـوچ  راه   از دهستان ( تنبل ) لالی  تا  ( مـیهه )  کوهرنگ                                    

                          

  ( تنـبل ) >   آ و  کـنار  >  ها ر کله  >  بنه  وار  >  تنگ  بابا  احمد  >  چو لبار> چهارتنگون  >  کفت  مورت (بویر)  >  چال منار > شیمبار(شیرین  بهـار) > چلو >      تاراز >  سنگر موری >  هزار چمه >  کفت کیــجور >  باغ  چندار >  چم  گلی > (بازفت ) > مورز > چــرری > جفت چـرری  >  شا مصیری (شاه منصوری) > بیـرگون(بیرگان)> چشـمه مرواری > لاغرک > کوه کلاک >  موسیری > سورونگه (مـیـهـه ) 

  #  بهارکوچی که دردانشگاه ا یل همراه بودم. مسیر کوج ا یل با با دی (احمد محمودی ) از خوزستان(تنبل) تا چهارمحال بختیاری  (میهه) / زمان  کوچ  :  بیست شبا نه روز  ـ  همراه  با آقای  بهار آقا احمد محمودی – و د را تمام  کوچ درنگهداشت کوچ وکوچگران توانستم مقاله ای  تحت عنوان (من از دا نشگاه ا یلم برمیگردم ) نوشتم وبه مجله کهرنگ فرستادم / قسمتهایی ازفیلم برداری هایم ضمن کوچم را تلویزیون شبکه استا نی بختیاری بمنا سبتها یی به تماشا بینند گان وهم تباران عزیزدراستان چهار محال میگذارد .           (هــــو یــا ر ) .

         

    زندگی اسماعیل خان صو لت الدوله  قشقا یی

اسماعیل خان(صولت الدوله قشقایی)فرزند داراب خان ایل بیگی ایل قشقایی فرزند مصطفی قلی خان ایلخانی فرزند جانی خان قشقایی ، متولد 1252 هجری شمسی،و در سن 17 سالگی وارد خدمات دولتی شد.

همسرش خدیجه بی بی دختر عبد الله بیگ کشکولی بود.

در سال 1324 قمری رسماً به عنوان ایل خانی ایل قشقایی منصوب شد.صولت الدوله در دوره پنجم و هشتم قانون گذاری از طرف مردم جهرم به مجلس راه یافت ، اما به موجب لایحه ای که علی منصور وزیر کشور تهیه و تنظیم نمود و به مجلس داد نمایندگان خود فروخته به دستور اربابان خود بدون هیچ گفتگویی در شهریور ماه 1311 به اتفاق آراء آن را تصویب و از وی که در آن زمان در زندان رضا شاه بود سلب مصونیت نموده و سه ماه بعد در سن 59 سالگی به زندگی او خاتمه داد.

این اولین سلب مصونیت در تاریخ مجلس ایران است.

صولت الدوله در زندان با همان لباس و کلاه مخصوص قشقایی بسر می برد . او در سخن گویی بی پروا بود و اکثراً به اولیای مملکت ناسزا می گفت .

ناصرخان قشقایی که جوانی باهوش و زیرک بود ، سعی می کرد که در این جنجال ها اسباب زحمت بود شرکت ننماید . علت مرگ صولت الدوله را هم معلول این می دانند که پزشک احمدی دژخیم زندان که در شغل خود تجربیاتی نداشت میزان سمی که به وسیله انژکسیون استعمال نمود خیلی شدید بود ، به طوری که این اولین قربانی یعنی صولت الدوله قشقایی در حال نماز خواندن سکته کرد و پهلوی ( رضا خان) را از نگرانی بیرون آورد . اما دکتر کردستانی که پس از معاینه جسد صولت الدوله قشقایی گفته بود که مرگ او ناشی از تزریق آمپول سم بوده او را متهم به جنون و هذیان گویی کردند.

جسد پاکش را در امامزاده عبدالله مقبره خانوادگی آنها دفن نمودند.

در 11 سپتامبر 1915 وزیر مختار آلمان نامه ای به صولت الدوله نوشت و در این نامه وطن پرستی او را ستود و همراه با تحفه ای که برای او فرستاده وی را به ادامه مبارزه اش تشویق نمود .

صولت الدوله قشقایی با شنیدن اعطای امتیازات شاه نالایق به استعمارگران دلش به درد و غیرتش به جوش آمد و نسبت به آنان نفرت پیدا کرده طغیان نمود و قربانی همین استعمارگران و وطن فروشان داخلی شد.

صولت الدوله قشقایی در برابر دیکتاتوری جون رضا خان هیچگاه سر تسلیم فرود نیاورد و تا آخرین لحظه از حقوق خود و ملت ایران دفاع نمود ما امروز بازماندگان صولت الدوله هایی هستیم که با استقلال و آزادی یک عمر زندگی شرافتمندانه کردند و در مقابل هر ظالمی چه داخلی و چه خارجی سر تسلیم فرود نیاوردند و با آنها جنگیدند.     امروز نیز جوانان اصیل قشقایی راه صولت الدوله ای را ادامه خواهند داد که 130 سال پیش در این خاک متولد شد .وتاآخرعمروزندگی مرانه اش درمقابل ظلم ایستاد وازعشایرخودوخاک ایران دفاع کرد .

   تک  درخت سر گمبه گچو نم

                تک درخت پیر سر گمبه گچو نم

        مو درخت کـنا ر پیرسر ایرهم / چنوو بادا سردولیش اویدوردده / چنوو بادا بز بریز توستون خردومه/ موهشکوم وکم برگ وباروم /هنی هنی سر ایگچ یا به  تلله لالم / هنی ریشه به خاکوم / مو هنی طعم نم خاکنه لا بردا داغ یادومه / مو بال ایره بی آزاروم / موهنی تی به ره بهاروم / مو عاشقم عاشق بهاروم/ هرکی عاشق ایخاکه بیا کناروم / کی ادونه بنگشتانه دوست داروم /  بنگشـتانه مکشـین /  بنگشـتا بیگنـاهـن / چی ایخون ؟  نونی اووی یه جایی /اینو یاراغـریو مونن / اییان انـشـینن سرای شاخه ها هشکوم / زمندی ایزنن وایرن / ایرن که بهارنه بیارن(چ)

          






Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 هفت ریگ   چو لمه بر

            

          دستمال شده هفت رنگـته  کندی  و چرنیدی

          و به قله هفت تنون زرد کوه خیزبستی

          کـلگ ودوو خردی  و چی هفت گرده به اشکم

          قسم خردی  سرهفت چپه  گل...

          که. چی سگ هفت جون   بمهنی

          به شوهفتم ماه وکوهفت توروک  ره جستی

          بهونا نه  که دیدی به هفت تیرکسون  ناز کردی

          نه  بینا د..هفت سوارتیل شیرزهفت لشکرسیمرغ

          چولمه کـنا د... یه جا تیری بی خال بخری .

          هفت ریگ چولمه یر کردی .

         هفت کل بساکی  زیدی. زیدی.

         و به کل چینا سیلگا  شاه مال باباوادی هفت گم   زیدی .

         ای د دوم .  ای شاه زینگل دستمال و ردار  و  بواز

          رخ و ری   زرد ته   کس نه بیناد.....کس نه بینا د...

                ( چوبین)خرداد





۱۳۹۱

   فر یا د  سیا و ش

                                     

                  سیاوش پس از دریافت ( ســیا و شـنا مه ) توسط پیک کاووس شاه .به کنار    

                    آب رفت و فریاد کنـان چنین میگفت:     

              آرامگاه فردوسیشاهنامه

                  ما خویشان را چه رسیده . که در خون هم افتاده ایم ؟

                 این که می گویی بکش نیای من است 0

                 و آن که ژوبین یر تو گرفته بود  برادر پدرت 0

                  روزگار چه ستمی کم دارد که ما ش بیفزا ییم  ؟

                  بس  نیست  بیما ری و پیری  و درد؟

                 بس نیست آ وار و زمین لرزک  و تند آب  تگرگ ؟

                 بس نیست خشگسال و تند باد  اهریمن ؟

                 بس نیست دیو باد آتشگون و سرمای  پیرزن ؟

                بس نیست درندگان رمه.وشاخداران  کشتکن ؟

                بس نیست ماندگی  و شکستگی و نا بینایی ؟

                ریختن دندانها . سپیدی موی . سستی ستخوانها. فرو مردن اندامها ؟

                بس نیست خوابمرگ شب و مرگخواب روز ؟

                    که ما را باز میدارد از این اندک زمان  کوته زیستن ؟   








میهه ی ما .. سر زمین باستانی  ما..

  سرزمین میهه  مربوط  به دوران قبل ازتاریخ ایران باستان است . درشهرستان

کوهرنگ روستای میهه واقع شده واین اثردرسال۱۳۸۲باشماره ثبت۸۲۰۱ به عنوان

 

یکی ازآثار ملی ایران و گورستان درتاریخ13آبان۱۳۸۲باشماره۱۹۸۰۰به عنوان یکی

 

ازآثارملی ایران ثبت شده است .محوطه وگورستانهای میهه مربوط به دوران

 

ایلخانی- دوره قاجارست وشهرستان کوهرنگ بخش مرکزی دشت زرین .  .روستای

 

قدیمی  جغرافیامیهه درلغت نامه دهخداقدیم / دهیست از دهستان تنگ گزی

 

ازبخش اردل ازشهرستان شهرکرد(واقع65هزار گزی شمال اردل و161تن سکنه

 

)که از آب چشمه استفاده میکنندوراه مال رودارد . میهه  : دردوبخش (می) به

 

معنی شراب (هه) به معنی هست –(شراب همیشه هست) به نوشته وبلاگ

 

میهه ناشاس تنها  میهه : درزبان عربی(می) یعنی آب (هه)یعنی هست  آب

 

  موقعیت جغرافیایی میهه : میهه ازشمال به رشته کوه زاگرس وکوه جوبین –

 

ازجنوب به دشت میهه وزرد کوه بختیاری ازشرق به کوههای شورانگاه ومیهه قدیم

 

وروستای زمان آباد/ ازغرب به دره میهه   شهرک میهه : بعد از رانش مختصری از 

 

کوه محل سکونت ازمیهه قدیم به محل شهرک میهه فعلی جابجا شد ۱۳۷۲

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 دلیر آمدی سعد یا در سخن

      درمیان بزرگ مردان سخنورپارسی زبان بسیارند اسطوره های ارزشمندی که آثارشان گنج هایی ارزشمند برایمان به یادگار مانده که در این شبخ  الشیوخ سعدی شیرازی بی تردید گوی سبقت راازبسیاری ربوده است 0 این عالم فرزانه وسخنورنامی زبان پارسی که الحق یکی اززنده کننده زبان ما به شمارمیرود0درتمام زندگی وبه قیمت عمری گرانقدرکه درراه جمع آوری نکات حکمی بکاربست آثاری از خودبرجای گذاشت که ما به آنها مباهات می ورزیم 0ازآنجا یی که دوران زندگی شیخ مصاد ف است باپایان سلط عباسیان وخلفای بغداد برایران وازطرفی هجوم مغول این چشم تنگان دنیا بین.شیخ ما دوران های حساسی رادیده وزندگی رابه سیاحت.آموزش.آموختن پرداخت ودرعلوم رایج دوران خود ممتاز گشت0 متون شیخ سرچشمه های معنویت.علم.دانش.پند ها نصا یح راهنمایی ها برای انسان است0مطالعه آثار سعدی اگرهمراه با درک معانی مورد نظراو باشد.طعمی به شیرینی عسل دارد0اما غالبا دوستداران آثارشبخ بواسط عدم آگاهی به معانی لغات دشوارواصطلاحات غریب ازچشیدن این طعم خوشگوارمحروم هستند(ضمن سپاس اینجانب ازکوشش اساتید محترم آقای حمید شیرازی و آقای حمیدهاشمی )  دوستداران اشعار شیخ  میتوانند درکتاب بوستان سعدی که همراه با   معنی لغات دشوار وجملات واصطلاعات عربی وازروی نسخه شادروان محمد علی فروغی ست مطالعه کنند0                                                                                                                                                                                      درشرح زیرشعرآمده : ای سلطان حاکم . طوری بخواب که ناله وفریاد مظلوم رابشنوی0.و هرستمی ازاطرافیانت می کنند0  ازجانب توست0-- بهتراست حقیقت گفته شود 0                                                        تو کی بشنوی  ناله  داد خواه  -- به کیوان برت کله خوابگاه ؟                                                   چنان خسب که فغانت بگوش –  اگردادخواهی برآرد خروش

که نالدزظالم که دردورتست؟ -- که هرجورکومی کند جورتست                                                      نه سگ دامن کاروانی درید  -- که دهقان نادان که سگ پرورید                                             دلیرآمدی سعد یا در سخن.  –  چو تیغت بدستست فتحی  بکن                                                 بگو آنچه دانی که حق گفته به - نه رشوت ستانی ونه عشوه ده                                              طمع بندودفترزحکمت بشوی – طمع بگسل وهرچه دانی بگوی0

ژ نرال نابغه جنگی ایران -- بهرام جو بین

ژنرال نا بغه جنگی ایران ـ بهرام  چوبیین

بهرام مهران معروف به بهرام چوبیین ـ متولد  ری ـ بافراخوانی هرمزچهارم ساسانی به تیسفون(ایوان مدا ین نزدیک بغداد) به سمت ژنرال اول ارتش ایران نا یل شد وبد ین منظور12هزارنفرمرد جنگی بین سن30تا40سال بدون اضافه وزن و عاشق ایران و وطن پرستان  واقعی مهیا وبه جنگ خان خاقان .خان بزرگ که وارد قلمرو ایران شده و ولایاتی چون خراسان وتاجیکستان وشمال افغانستان امروز را تصرف و درمرکزبلخ مستقر وعازم تصرف بادغیس و کابل و اطراف شده بود.حرکت کرد 0 چون مردان ارتش خان 300هزار نفر وگردان فیل سوار جنگی ومردان جنگی وی ازاقوام آلتایک( بین رود سیحون وسیبری ) بسیارقوی و هوشیاربود ند .سردار چوبیین پس از اخذ فرمان از هرمز ترفند جنگی بکار برد . بخاطر اینکه خان خاقان متوجه حرکت لشکر ایران نشود مسیر حرکت راازتیسفون به خوزستان( اهواز) وبیشابورو شیراز و یزد و کویرمرکزی واز طریق جنوب خراسان طی کرد0 هر دو روز یکباربرای لشکریان همراه وآنان که در مسیرحرکت جذ ب شده بودند سخنرانی وطن پرستانه ورسالت میهنی میکرد تا هم خسته نشوند هم پیوسته روحیه آمادگی جنگی وحق انتخاب درادامه راه داشته باشند0مکرر به لشکریان میگفت دفاع ازسرزمین کشور باعث آسودگی خاطر وآرامش هم میهنان  ونسلهای آینده میگردد0به انان  لشکریان (امید ایران) نام نهاد 0 خان چهار روزقبل از شروع جنگ متوجه حضور آنان شد که فرصت کمی برایش بود .اما  با توجه نا برابری قوا وخستگی راه افراد ش در یک یورش برق آسا خودش وهزار نفر ازمردانش  مستقما به مقر خان حمله غیرمنتظره برد و بقبه لشکریان که متشکل به چندین دسته ( هردسته دارای یک راس قاطرکه درپشـتش یک تخته پهن وکماندارتیراندازوخدمه ودو یاسه نفر محافظ شمشیرزن ونیزه دارازتیراندازان پیاده  بودند.قابل ذکراست که نوک  تیرها مخزنی مشک مانند نصب شده  و پرازمواد آتـشزا نفت سیاه بود وهنگام شلیک از زیرکماکشان  توسط خدمه  پیش آتش اولیه را تیر میزد وهد ف گیری و پرتاب میشد .شبه خمپاره.بمب ها ی آ تـشزا امروزی وکمانهایشان ازچهارشاخه درختهای گزکه سروته بهم بسته شده و زه را ازروده گوسفند تهیه شده بود0 نفت راازساحل داغستان کنونی که چشمه مانند اززمین فوران میکرد آورده بود ند 0)    ژنرال بهرام ایرانی اصیل استاندار ابراستان ایران .یعنی یک چهارم سرزمین ایران آنزمان وچون هیکلی بزرگ وعضلاتی بسیاروقوی وسخت داشت اوبه بهرام جوبیین معروف شد0 وی تا مد تی بعد شکست خاقان وباز پس گیری سرزمین ایران درامپراطوری بود وبدلایل جلوگیری ازبرادرکشی داخلی برای همیشه کناره گیری کرد وبه خراسان رفت وتا پایان عمرهمانجا ماند0  قسمت زیادی از زبان وفرهنگ فارسی احیای بازماندگان نسل بهرام جوبیین است 0  

 شا د ر و ا ن  ا ستا د بهمن بیگی

 صفحه دهر  بود  دفتر عمر  همه کس

                                                                  این چنین گفت خردمند. چو اندیشه گماشت:

                                           خرم آنکس که درین دفتر پاک از همه حرف

                                                                        رقم  خیر  کشید و  اثر  خیر  گذاشت

شادروان محمد بهمن بیگی _ پدر آموزش عشایر ایران

                       

شادروان متولد 1298 ــ وفات اردیبشت1389) نویسنده ایرانی وبنیان گذارآموزش عشایر درایران بود .                                 

وی در ایل بزرگ قشقایی در فیروزآباد استان فارس بدنیا آمد0 پس ازپایان دوره کارشناسی حقوق دانشگاه تهران .توانست در راستای سیاست دولت

وقت 0.کوشش خودراجهت برپایی مدارس سیا ر برای بچه های ایل آغازکرد و باپیگیریهای مداوم  برنامه سوادآموزی عشایر رابه تصویب رسانید.

همچنین توانست دختران عشایری را نیزبه مدارس سیار جلب کند0استاد نخستین مرکزدانشسرای تربیت معلم عشایر را درشیراز بنیان نهاد0

شادروان به سبب کوشش و پیگیردر راه سوادآموزی به هزاران کودک عشایری(ترک  لر  بلوچ  عرب  ترکمن   شاهسوند ) برنده جایزه جهانی سواد

آموزی  ( یــو نســکو  ) شد0 اوتجارب آموزشی خودرا درچندین جتد کتاب نوشته است0 روحش شاد ویاد ش همیشه گرامی باد0

( عرف وعادت درعشایر قشقایی ـ بخارای من ایل من ـ اگر قره  قاج  نبود – به اجاقت قسم -  طلای  شهامت )